تبليغاتX
به همین سادگی
سخته خیلی هم سخته کندن و رفتن اون هم درست زمانی که توی زندگیت احساس ثبات می کنی درست زمانی که دیگه شکل گرفتی آدمهایی رو که میخواستی دور و برت پیدا کردی دوستیات محکم شده از اون آدم درونت راضی هستی برای خودت زندگی می کنی اون حجاب چندین و چند ساله رو که دور خودت پیچیده بودی و همیشه سر اینکه خودت باشی برای خودت یا اینکه آدمی باشی برای دیگران رو بالاخره کنار زدی بالا و پایین شدی به این در و اون در خوردی شکستی و دوباره ساختی و... حالا دوباره کندن و رفتن و شروع یک زندگی تازه .

بستن بار و بندیل بدترین قسمتشه خیلی از خاطرات دوباره برات تداعی میشه مجبوری از بین وسایلت اونایی رو که لازم تره رو انتخاب کنی و این خیلی سخته . تو انتخاب کتاب ها خیلی مشکل داشتم ولی همه کتابهای تخصصی رو که به کارم مربوط بود به اضافه کتابهایی رو که این مدت خریده بودم ولی نخونده بودم رو با بیشتر وسایلم امروز فرستادم رفت تا شاید اینجوری یه ذره دلم آروم بشه .

امشب هم مثل همیشه برام توی دفترم چیزی نوشتی و بهم گفتی بهش فکر کنم:

حرکت را افقی کن

یا عمودی

یا گردان

نه نقطه ای   نه مرکزی  و  نه صقلی

تنها در حجاب چرخ فلک است که معنا پیدا می شود.

+ نوشته شده در  2007/9/3ساعت 0:41  توسط من  | 

توی این روز های کسل کننده که احساس پکیدگی بهت دست میده تنها چیزی که یه خوشحالی دراز مدت رو برات به همراه میاره قهرمانی تیم بسکتبال ایران در سطح آسیا و جواز حضور در المپیک ۲۰۰۸ پکن .
+ نوشته شده در  2007/8/5ساعت 17:0  توسط من  | 

رقصم گرفته بود

مثل درختکی در باد

آنجا کسی نبود

غیر از من و خیال و تنهایی

 

رقصم گرفته بود

پیرانه سر

دیوانه وار

تنها   تنها   تنها رقصیدم.

آلبوم ری را (سهیل نفیسی)

+ نوشته شده در  2007/7/29ساعت 20:20  توسط من  | 

نمی دونم شمال آخری هست که میام یا باز هم تو این ۴۰ روز باقی مونده  فرصتی پیش میاد که باز هم بیایم . این بار که اینهو لشکر شکست خورده ایم .

یه حس عجیبی به جونم چنگ انداخته . خیلی دل و دماغ کاری رو ندارم خیلی کار دارم ولی یه جورایی مات و مبهوتم . روز ها زود میگذره و زمان از دستم انگار داره در میره حس خوبی نسبت بهش ندارم . بعضی شبها بی هدف واسه خودم توی خیابونها پرسه می زنم . می گذره می دونم که می گذره  ولی روز های سختی ...

+ نوشته شده در  2007/7/26ساعت 22:51  توسط من  | 

می دونی ضد حال یعنی چی؟؟؟ یعنی اینکه بشینی دو ساعت فیلم ببینی اون هم به این هوا که EDWARD NORTON  توش بازی می کنه . ولی توی چه نقشی ؟ نقش پادشاهی که جزام گرفته و صورتش رو با یک ماسک فلزی پوشونده و آخر فیلم هم که میمیره و ماسک رو از روی صورتش بر می دارن به چیزی جز یک جونور وحشتناک شباهت نداره .

+ نوشته شده در  2007/7/18ساعت 20:47  توسط من  | 

می نویسم حتما.
+ نوشته شده در  2007/6/23ساعت 22:15  توسط من  | 

 

مازيار رادمنش

سر يکي از کلاسهاي درس دانشکده هنر دانشگاه تهران، نورالدين زرين کلک، استاد مدعو دانشکده هنرهاي زيبا هنگام بررسي مجسمه فرشته بدون مويي که توسط يکي از دانشجويان دختر ساخته شده بود، به او گفت: "چرا اين فرشته مو ندارد؟" دانشجو، که سابقه درگيري با زرين کلک را از ترم گذشته داشت، گفت: "شايد نمي خواهد موهايش را ببينند." زرين کلک به طرف اين دختر دانشجو رفت، کمي از موهاي او را از زير چادرش بيرون کشيد و گفت: "فکر مي کردم تو کچلي، ولي نه، تو مو داري." به دنبال اين موضوع دختر چادري، هاجر سليمي نمين، که پدرش عباس سليمي نمين يکي از سران نيروهاي مذهبي تندرو محسوب مي شود، و خودش شاگرد اول امسال است، از دست استاد ناراحت شد. ترم قبل نيز استاد زرين کلک به او گفته بود: "سر کلاس من نيا" و وقتي او درس را گرفته بود، به او گفته بود: "کارهاي تو را براي امتحان تحويل نخواهم گرفت." متعاقب برخورد اخير استاد گرافيک با دانشجوي خود، نيروهاي بسيج دانشجويي که اين روزها آماده اند تا مانند رييس جمورشان محمود احمدي نژاد، يک انقلاب فرهنگي ديگر را در دانشگاهها راه بيندازند، دانشگاه را به هم ريختند. زاهدي وزير علوم، تحقيقات و فنآوري گفت: "استاد توهين کننده به حجاب اسلامي در دانشگاه تهران اخراج شده و حق هيچ گونه تدريسي ندارد." به همين دليل زرين کلک، پدر انيميشن ايران، رسما اخراج شد و همزمان، ديروز مراسم بزرگداشتي نيز براي وي برگزار شد.

به گفته ناظران، در پشت صحنه اين اتفاق گفتگوهاي نگران کننده اي در جريان است. نگراني از اين بابت که موضوع اخير مي تواند بهانه اي براي راه افتادن جو تصفيه استادان باشد که به دانشگاه ضربه خواهد زد. در ايران، چنين موضوعي مي تواند به يک حادثه سياسي تبديل شود. حادثه اي که چند سو دارد: استادي که نسبت به وضع خود در جمهوري اسلامي ناراضي است، دانشجوي با حجابي که در وضع استيصال قرار گرفته است، سياستمداراني که موضوعي اخلاقي و قضائي را وسيله تسويه حساب مي کنند و کساني که مجبورند براي دفاع از هنر و فرهنگ، واقعيت يک پرونده انساني را ناديده بگيرند.

بدون هيچ قضاوتي به معرفي دکتر زرين کلک مي پردازيم.

نورالدين زرين کلک کيست؟

نور الدين زرين كلك: طراح انيميشن. تصويرگر کتابهاي کودکان و نوجوانان، استاد دانشگاه تهران. متولد 1316. وي داراي دکتراي داروسازي از دانشگاه تهران به سال 1341 است. همچنين کارگرداني انيميشن را در زماني که سفرهاي پرماجراي تن تن و ميلو از بروکسل آغاز و در تمام جهان ادامه يافته بود، زير نظر انيماتور بزرگ، رائول سروه در آکادمي سلطنتي بلژيک در سال 1351 گذراند و در سال 1354 موفق به گذراندن دوره عالي فيلم عروسکي از "استوديو يري ترونکا" شد. وي سه سال با هاليوود زير نظر جان هالاس براي انيميشن سندباد که توسط يک موسسه فنلاندي ساخته مي شد، به عنوان مدير پروژه کار کرد. ديويد ارليش، يکي از بزرگان آسيفا در مورد وي گفته است: "نورالدين به لحاظ انساني صميمي ترين، صادق ترين و ايده آليست ترين انساني است که ديده ام."

قطاري که آنان را با هم برد

کتابهاي درسي شايد اولين جايي بود که تصويرگران کتاب در تاريخ ايران همديگر را آنجا مي يافتند. پرويز کلانتري، نقاش ايراني در مورد زرين کلک مي گويد: "قطار زندگي من با قطار زندگي نورالدين زرين کلک در ايستگاه کتابهاي درسي تلاقي کرد و از چهل و چند سال پيش تا امروز( 1385) سرنوشت ما به هم گره خورده است." آمدن فيروز شيروانلو که از فعالان مخالف حکومت در انگلستان و دوستان فرح پهلوي بود و تا پيش از آنکه آن يکي ملکه دربار شود و فرياد کشيدن براي رنجبران جهان را متوقف کند، اين يکي هم به اين نتيجه رسيده بود که بايد به جاي حرف هاي صد من يک غاز اپوزيسيوني خارج از کشور، به ايران برود و کاري بکند، باعث شد که فيروز شيروانلوي خوش سليقه و مدير نيز از انگليس بيايد و کار مديريت هنري کتابهاي درسي را برعهده بگيرد. بزودي در جريان ترور شاه، فيروز شيروانلو نيز همراه بسياري از اعضاي کنفدراسيون که در کشور فعال بودند، دستگير شد، اما معلوم شد که ديگر رابطه اي با ترور کنندگان ندارد و آزادش کردند. فيروز شيروانلو پس از آزادي به کار سابقش بازنگشت، بلکه بزرگترين موسسه کتاب کودکان را با نام کانون پروش فکري کودکان و نوجوانان بنياد گذاشت. شيروانلو گروهي از گرافيست هاي قديمي را که آن روزها جوان بودند و تمام ثروت گرافيستي کشور بشمار مي آمدند، از جمله زرين کلک را با خود به کانون پرورش فکري کودکان و نوجوانان برد.

پزشکي که هم انيماتور بود و هم نظامي

آن روزها زرين کلک جوان دکتر ارتش بود و انتقال يک افسر ارتش به دستگاه غير نظامي، کاري تقريبا ناممکن بود، اما شيروانلو که استعداد، انضباط و قابليت زرين کلک را در کار تصويرگري مي شناخت، برايش نقشه کشيده بود که از او يک استاد هنر انيميشن بسازد. لذا با سماجت انتقال او را از ارتش به کانون پي گرفت. ارتش هم از روي لجاجت حکم دکتر ستوان نورالدين زرين کلک را به دورترين نقطه كشور يعني خاش نوشت و به او ابلاغ کرد. اما سرانجام سماجت شيروانلو باعث شد که وي ترتيب انتقال او را به کانون بدهد و براي آموزش او را به دست قوي ترين استادان انيميشن آن روز جهان يعني رائول سروه در بلژيک بسپارد. زرين کلک جوان وقتش را تلف نکرد و آموختني ها را آموخت و وقتي به ايران بازگشت، ديگر همکارانش هنر انيميشن را به شيوه خودآموزي تجربه و فيلم هاي کوتاهي هم ساخته بودند.

زرين کلک و کورش و شاه نامه

زرين کلک از روزي که به ايران بازگشت در کنار توليد انيميشن به آموزش اين هنر به نسل هاي بعد پرداخت. وي مدتي در کانون پرورش فکري کودکان و نوجوانان مدرسه اي تشکيل داد که هنرجويان مستعد را با ديپلم مي پذيرفتند. و پس از آن دانشکده انيميشن را در سطح فوق ليسانس بنا کرد که با شروع انقلاب نيمه کار ماند. اين نيمه ماندن فقط در مورد دانشکده فوق ليسانس نبود، بلکه کتابهاي "شاهنامه" نقاشي شده زرين کلک نيز که همه از انتشارات کشور بودند، پس از انقلاب خمير شدند. پس از انقلاب غربت زرين کلک در ميان مديران فرهنگي کشور، همچنان ادامه يافت و قدرت او در ميان جمع وسيع انيماتورها و کاريکاتوريست هاي کشور افزايش يافت.

فيلمهاي زرين کلک

« وظيفه اول» 1349، « زمين بازى بابوش» 1350، « فيليپو و قطارى از هنگ كنگ» 1351، « تداعى» 1352، « اتل متل» 1352، « راهى به همسايه» 1353، « دنياى ديوانه ديوانه ديوانه» 1354، « امير حمزه دلدار و گور دلگير» 1355، « چشم تنگ دنيادار» 1361، « ابر قدرت ها» 1365، « سند باد» 1987 تا 1991 (1366 تا 1370) نا تمام، « مسكو» 1999 (1378)، « هويت» 1999 (1378)، « پود» 1378، يک قسمت از فيلم فرش ايراني به نام « شازده کوچولو» به تهيه کنندگي ميرکريمي براي مرکز ملي فرش ايران و با شرکت 14 کارگردان ديگر.

كتاب و انتشارات

كاريكاتورهاي مختلف و تصوير سازى براى روزنامه ها و مجلات دهه 1330 تا 1340، كتاب هاى درسى ابتدائى (اول تا چهارم) 1340 تا 1348، « چهار راه تمدن ها (بخش ايران)» 1342، « افسانه سيمرغ» 1344، « اميرحمزه صاحب قران و مهتر نسيم عيار» 1346، « كلاغ ها» 1347، « زال و سيمرغ» 1351، « قصه گل قالى» 1352، « قصه كرم ابريشم» 1352، « نوروزها و بادبادكها» 1353، « كورش شاه» 1353، « وقتى كه من بچه بودم» 1353، « زال و رودابه» 1354، « افسانه هاى آسيائى» 1355، « اگر مى توانستم» 1361، « آ اول الفباست» 1365، « كارخانه همه كاره» 1368، « از آب ها» 1374

فعاليت هاي هنري داخلي و جهاني

عضو آسيفاى بين الملل از 1971 (1349)، عضو هيئت داوران فستيوال ها و جشنواره هاي ملي و بين المللي انيميشن و تصويرسازي از 1351، موسس و مدرس اولين مدرسه انيميشن ايران 1353، موسس و مدرس دانشكده انيميشن (دانشگاه فارابى) 1356، بنيانگزار انجمن فيلمسازي انيميشن« آسيفا» ايران: 1356، عضو هيئت مديره انجمن جهاني فيلمسازان انيميشن ((آسيفا)): 2000-1991، رئيس آسيفاى بين الملل از 2003 تا 2006، همکاري با محمدرضا شجريان در ساخت پروژه باغ هنر بم.

جوائز داخلي و بين المللي

لوح افتخار آى بى بى واى ايران براى كتاب افسانه سيمرغ (1348)، نشان بهترين كتاب سال يونسكوى ايران براى كتاب كلاغ ها (1349)، نشان بهترين كتاب سال يونسكوى بين الملل (توكيو/ژاپن) براى كتاب كلاغ ها (1970)، سيب طلائى بى ينال براتيسلاوا (چك تسلواكى) براى كتاب كلاغ ها ( 1971)، جايزه براى مدارس فستيوال بين المللى فيلم آنسى (فرانسه) براى فيلم وظيفه اول (1971)، جايزه كلوديت كپى فستيوال ملى فيلم بلژيك براى فيلم وظيفه اول (1971)، نشان بهترين كتاب سال « آى بى بى واى» (شوراي كتاب كودك ايران) براى كتاب وقتى كه من بچه بودم ( 1354)، ديپلم افتخار فستيوال بين المللى فيلم سان فرانسيسكو (آمريكا) براى فيلم تداعى(1975)، جايزه بهترين سناريو فستيوال سالونيكى (يونان) براى فيلم دنياى ديوانه ديوانه ديوانه (1976)، لوح افتخار فستيوال بين المللى فيلم شيكاگو (آمريكا) براى فيلم دنياى ديوانه ديوانه ديوانه(1976)، جايزه نقره فستيوال بين المللى فيلم دنياى ديوانه ديوانه ديوانه (1976)، لوح سپاس فستيوال بين المللى فيلم قاهره (مصر) براى فيلم دنياى ديوانه ديوانه ديوانه (1976)، جايزه بهترين سناريو فستيوال بين المللى اوبرهاوزن (آلمان) براى فيلم دنياى ديوانه ديوانه ديوانه ( 1976)، ديپلم افتخار فستيوال بين المللى فيلم پاريس (فرانسه) براى فيلم دنياى ديوانه ديوانه ديوانه ( 1976)، ديپلم افتخار فستيوال بين المللى فيلم جيفونى (ايتاليا) براى فيلم امير حمزه دلدار و گور دلگير(1978)، ديپلم افتخار هانس كريستين آندرسن براى تلاشهاي يک عمر، لوح تقدير نمايشگاه كتاب بولونيا (ايتاليا) براى كتاب آ اول الفباست ( 1987)، جايزه ويژه هيات داوران جشنواره تهران براى فيلم ابر قدرت ها (1368)، جايزه ويژه هيات داوران بى ينال بين المللى كتاب تهران براى كتاب ملا نصر الدين (1378)، جايزه موزه ايلوستراسيون توكيو (ژاپن) براى كتاب ملا نصر الدين( 2000)، عنوان جواهر قرن (بيستم) از فستيوال بين المللى فيلم آنسى (فرانسه) براى فيلم دنياى ديوانه ديوانه ديوانه ( 2000)

کتاب هاي زير چاپ

« ملا نصرالدين»، « امير ارسلان»، « قصه هاى مثنوى»، « قضيه فيل و فنجان»، « در سازمان ملل»

1) مطالب مربوط به سرگذشت نورالدين زرين کلک، از سخنراني پرويز کلانتري، نقاش ايراني در خرداد سال 1385 در خانه هنرمندان نقل به مضمون شده است
.

+ نوشته شده در  2007/5/6ساعت 23:19  توسط من  | 

دوباره شروع کردم به خوندن کمیک persepolis. از اون کتابهایی که شاید هر کسی زیاد جذبش نکنه ولی واسه اونهایی که عشق کمیک دارن می تونه جذاب باشه بخصوص که تمام تصویر سازی ها کار خود نویسنده داستان(مرجانه ستراپی) و اینکه به نظر من اصلا قابل مقایسه با کمیک های ژاپنی و آمریکایی با اون کاراکتر های اغراق شده نیست. داستان روایت زندگی یک دختر ایرانی ( خود نویسنده ) که از چند ماهی قبل از انقلاب شروع میشه و بقیه داستان کل دوران کودکی و نوجوانی و جوانی دختر رو در موقعیت های مختلف اجتماع نشون میده .دخترک از خانواده با گرایشات کمونیستی و بعد از انقلاب و مشکلات خانواده توی اون دوران قسمت اول رو تشکیل می ده .قسمت دوم دوران نوجوانی دختر در خارج از ایران و قسمت آخر دوران جوانی بازگشت به ایران و ... رو روایت میکنه . خط کلی داستان خیلی ملموسه. اون هم به این دلیل که تمام اتفاقات واقعی و به نوعی شاید هر کس اونها رو تجربه کرده . تصویر سازی ها در عین سادگی و سیاه سفید بودن هویت نویسنده رو به وضوح نشون می ده . کتابش که در دو جلده ارزش خوندن داره از دستش ندین.

 

+ نوشته شده در  2007/5/3ساعت 13:38  توسط من  | 

کار ها رو تا جایی که دست خودم بود انجام دادم . یک سری مدارک مونده بود که چهارشنبه پست کردم و باید منتظر جواب باشم و تا یک ماه دیگه هم خبری نخواهد بود . دل شوره ندارم ولی چیزی مثل حس بلاتکلیفی که فکرم رو مشغول کرده که باید یه جوری باهاش مبارزه کنم . این چند هفته رو قراره بدون اینکه به چیزی فکر کنم با خیال راحت کتاب بخونم و فیلم ببینم با دوستان بگردم و برنامه کافه نشینی رو با رفیق از سر بگیرم . این سه چهار ماه گذشته فکرم رو زیادی مشغول کرده بودم . وقتی هم فکرم مشغول کاریه رسما مخم تعطیل میشه . درس نخونده زیاد دارم که روی هم تلنبار شده .ترجمه یک مقاله رو هم که خیلی وقت پیش دستم اومد رو باید شروع کنم . این یک ماه واندی فقط مال خودمه برای جبران لحظه های از دست رفته توی این مدت .

دوشب پیش رفتیم کافه گالری توی فرهنگسرای نیاوران که یکی از دوستای خیلی قدیمی رودیدم . از اون آرشیتکت های درست حسابی شده برای خودش . دو سه سالی میشه که هر سال کمه کم یه مسابقه معماری رو اول میشن . اتفاقا گالری فرهنگسرا هم کارهای رو که امسال تو مسابقه شرکت کرده بودن رو به نمایش گذاشته بود . شرکت RMM  که در واقع این دوست ما یکی از شرکا به حساب میاد توی مسابقه باز هم اول شده بودن . کارها روکه نگاه کردیم به این نتیجه رسیدیم که واقعا کارشون ارزش اول شدن رو داشته . توی کارشون خیلی آوانگارد هستن و به نظر من خیلی جسارت و خلاقیت می خواد تا به اینجا رسیدن.

چند روزیه یه چیزی ذهنم رو درگیر کرده . از شنیدنش تعجب نکردم . ناراحت نشدم و حتی برای اون آدم ابراز تاسف نکردم .ته دلم انگار خنک شده بود . همیشه از این آدم وحشت داشتم . از ریخت و قیافش از بیسیم دستش از باتومی که توی اتاقش بود همه حالم رو بهم میزد . همین تابستون بود جام جهانی بعد بازی ایران با مکزیک بود خونشون بودیم بازی رو تماشا میکردیم که با خانومش اومدن . معذب بودیم هر جا که میومد جو عوض میشد . بازی که تموم شد بهش بیسیم زدن واسه شلوغی های بعد بازی و رفت .می دونم خیلی ها به خونش تشنه بودن می دونم خیلی ها ازش تنفر داشتن . صورتش پکیده بیناییش کم شده و ... با میله آهنی چند بار محکم زدن تو صورتش وقتی شنیدم نا خودآگاه یاد اونهایی افتادم که زیر باتومش کتک خوردن .انگار دلم خنک شده بود ...

+ نوشته شده در  2007/4/27ساعت 22:22  توسط من  | 

چند وقتی می شد که اصلا کارام رو پی گیری نمی کردم و ولش کرده بودم به امان خدا .نمی دونم شاید چون خیلی هنوز قضیه رو جدی نگرفته بودم و یا اینکه هنوز دو دل بودم . از دیروز دوباره جدی افتادم پی ش . هنوز هم ته دلم یه ریزه دو به شک ولی کاریش نمیشه کرد . باید اون یک ذره رو هم از بین ببرم . با برنامه ریزی که فری واسه این ۴ ماه کرده هم من و هم سبی دوره ها روتموم می کنیم . دلم نمی خواست کاری رو نصفه نیمه ول کنم چون می دونستم برگشتن دوباره و شروع کردنش برام خیلی سخت تر خواهد بود از یک طرف هم می خواستم حتما همش تموم بشه .

هفته پیش رفتم دانشگاه مدرکم رو گرفتم . با سمیرا رفتیم اون تازه افتاده دنبال کارای فارق التحصیلی . دیگه بهش نگفتم چه پوستی ازت کنده میشه تا دونه دونه امضا بگیری و آواره خیابونها بشی ازین کتابخونه به اون کتابخونه که بگن اینجا عضو نبودی و اون طرف هم سر وکله زدن با این کارمندای زبون نفهم وآویزون دانشگاه . خلاصه که ای انسان هایی که هنوز فارق التحصیل نشدین بجنبین .

دیروز از سر بیکاری کتابخونه رو ریخم پایین تا مرتبش کنم که با هجم زیادی کتاب نخونده رو به رو شدم . نمی دونم اون وقت باز چه مرضی که تا یه شهر کتاب یا کتاب فروشی می بینم باز کتاب می خرم. کتابهای نخونده رو گذاشتم کنار که سر فرصت یکی یکی بخونمشون بعضی ها رو اصلا یادم نیست کی خریدم . تازه کتابخونم دیگه جا نداره و یک مدت کتابها در گوشه و کنار اتاق آواره شدن . قراره با رفیق بریم ببینیم چی پیدا می کنیم که جا گیر نباشه و بشه توش هم کتاب زیاد جا داد .

 

+ نوشته شده در  2007/4/21ساعت 11:27  توسط من  |